| بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد | بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد | |
| غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب | بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد | |
| چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود | ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد | |
| ز چشمش جان نشاید برد کز هر سو که میبینم | کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد | |
| چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق | به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد | |
| بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو | که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد | |
| چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل | که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد | |
| خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس | که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد | |
| به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن | که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد | |
| ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را | بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد | |
| ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری | که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد | |
|
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب |
|
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد |
نوشته شده توسط moran در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 10:37 PM موضوع | لینک ثابت
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفتشده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
:::
یه چند روزیه دارم اینو گوش می دم
خیلی حس قشنگیو القا می کنه
یه جور یاداوری خاطرات
خاطراتی که مال تو نیست
ولی تو می فهمیشون
:::
یه سوال:
من چه کنم
با خودی که خود نبودستو
خود شدستو
خود نباید باشد ؟؟؟
:::
نوشته شده توسط moran در شنبه 9 آبان1388 ساعت 12:53 PM موضوع | لینک ثابت
تنگ بلور
تنگ غروب
بازی پنهان غرور
آغاز کرد
دم به دم
رقص گلی را ساز کرد
شب که شد
خسته شد از نقش و نگار
دل بسته شد از
نقش بی نقش نگار
با دلش عهد بکرد
تا نببدد او را
تا به رنگ و گل وناز
نفروشد او را
صبح زود تنگ بلور
ترک نازک خود را میدید
تنگ بلور
تنگ غروب
با ناز آبی آب
می خندید
نوشته شده توسط moran در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 10:33 PM موضوع | لینک ثابت
زمان وقوع : پنج شنبه ۳۰ مهر ماه
مکان وقوع : کلاس شماره ۲۰۹ و باقی ساختمان علوم پایه
این تمرین حل کردن منو نیلو شده مایه خنده ی ملت
خدا بگم این جمشیدی رو چی کار کنه با این تمرین دادنش
کلاس فیزیک اول صبح رو کنسل کرده بود صوفی
اون روز نیلو اصلا کلاس نداشت ولی با این حال گفت میام
که هم تمرینامونو حل کنیم هم بشینم سر کلاس توکلی
خلاصه رفتیم سر کلاس فیزیک دو که قرار بود خالی باشه
دیدیم زنبورا ریختن به گوشتا و میگن
ما کلاس جبرانی داریم الکترونیک
حالا از شانس ما اون ساعت هیچ جا کلاس خالی یافت نمی شد
الیته رفتیم تو کلاس ۱۰۵ ولی بعد فهمیدیم
اونجا هم یکم دیگه قراره کلاس تشکیل بشه
منم نا مردی نکردم داشتیم می اومدیم بیرون
رو تخته کلاس نوشتم :
آدما ممکنه پسر باشن ولی پسرا هیچ وقت آدم نمی شن
بعد هم وقتی داشتیم از در ساختمون می اومدیم بیرون
و همون موقع هم داشتیم در مورد یکی از پسرا می حرفیدیم
باهاش سر شاخ شدیم
خندم گرفته بود به نیلو گفتم
می دونی چیه عزیزم غیبت کردن به من نیومده
تا میام پشت سر یکی حرف بزنم
یا از پشت پرده صدامو می شنوه
یا باهام فیس توی فیس می شه !!!
خلاصه ی کلام اینکه دوباره مجبور شدیم بریم سلف
بشینیم تمرین بنویسیم
بگذریم از اینکه دوباره کاغذ حروم کردیمو
اشتباه نوشتیم
در کل نشد که زیاد تمرین حل کنیم
چون با یکی دیگه از بچه ها حرف کشیده شد
سر بحث و مقوله شیرین ازدواج
دختره ی خر یه کیس درجه یک اکازیون گیرش اومده
میگه آخه ...
پسره آقا، گل
به خودشم گفتم خیلی خره
:::
چند ساعت بعد
سر کلاس فیزیک سه
منو نیلو داریم حرف می زنیم
توکلی حاضر غایب می کند :
خانم ... ؟
من : اینجا هستم استاد !
توکلی:
بهتر شدی خانم ...؟ ( موضوع برمیگرده به پت قبلی )
من :
بله بهترم مرسی!
توکلی:
خدا خفت کنه خانم ... کاش هنوزم حالت بد بود
که انقد حرف نمی زدی!!!
من : ![]()
:::
بعد از آنتراک ( همون زنگ تفریح با کلاسا )
منو نیلو هنوز رو صندلی هامون ننشستیم !!!
توکلی:
بچه ها یه برگه بزارید خانم ... یشنهاد گرفتن یه کوییز ( Quiz ) رو دادن !!!
من:
((( توضیحات : همیشه این قضیه رو می نداخت گردن لادن
بعدش هم بچه ها می افتادن به تیکه انداختن به لادن بیچاره
مخصوصا پسرای نسبتا محترم کلاس
لادن اون روز غایب بود
نحسیش دامن منو گرفت )))
بچه های کلاس: ![]()
از هیچ کس هیچ صوتی ساتع نشد !!!
(((به قول یکی از دوستام :
ما یه جورایی محیط رعب و وحشت ایجاد کردیم تو دانشگاه !!!
بیچاره ها فک کردن خبریه جرات ندارن از دو متریمون رد شن)))
توکلی در حال طرح یه سوال سخت :
خانم ... خودتم بیا ای تخته حلش کن !
من:
نیلو help me!!!
:::
بعد از یه مدت زمان نه چندان بلند !!!
توکلی در حالی که بالای سر من قد علم کرده :
چی کار میکنی خانم ... ؟ نمودار هذلولوی میکشی یا شکل ؟
من :
بس که آدمو هول می کنید استاد !!!
توکلی: ![]()
من : زهر هلاهل !!! ( تو دلم البته )
:::
بعد یه مدت زمان نه چندان کوتاه !!!
یکی از پسرا توکلی رو صدا میکنه و منو خلاص می کنه از حضورش!
بعد هم بلند میشه میره پای تخته برای حل تمرین !!!
توکلی :
خیلی خوش شانسی خانم ...
نه کسی بهت چیزی میگه نه تمرین حل می کنی !
من : ![]()
ببین جفت پا میام تو شیکمتا !!!
:::
تاریخ امتحان حذفی فیزیک سه رو مشخص کرد برامون
البته به لطف یکی از پسرای کلاس
۲۸ آبان ماه!!!
تازه مناسبت هم داره
سالروز ازدواج دو فرشته ی آسمانی
نوشته شده توسط moran در جمعه 1 آبان1388 ساعت 11:5 PM موضوع | لینک ثابت
زمان وقوع : یک شنبه بیست و ششم مهر ماه
مکان وقوع : دانشگاه
اون روز من کلا حالم خوب نبود تب داشتم و سرما خوردگیم بیشتر شده بود
ساعت یک کلاس داشتم ولی با این حال ساعت ده دانشگاه بودم
اونم به خاطر نوشتن تمرینات ریاضی
وقتی رسیدم با نیلوفر رفتیم سلف قسمت بانوان
اون موقع تقریبا خلوت بود
شروع کردیم به نوشتن صورت سوالات
تمیز و با دقت می نوشتیم که خوب باشه
مقع نهار خوردن در حال محاسبه ی خطای آزمایش فیزیک سه بودم
با نیلو چکش کردم که درست باشه
سر ساعت یک سر کلاس بودم
تبم بیشتر شده بود ولی به روی خودم نمی آوردم
از یه طرف آزمایش انجام می دادم
از یه طرف به توضیح توکلی در مورد درستی محاسبه خطا گوش می دادم
از اون طرف تو جدول به جای داده هذیون ثبت می کردم
توکلی اومد بالا سرم گفت اینا چیه؟
کلی با طول و تفصیل واسش توضیح دادم که نمی دونم چرا نمی تونمعدد درست در بیارم
اونم دست به کار شد به محاسبه
ته تهش معلوم شد نخ دستگاه رو عوض کردن
جرم واحد طولش اشتباه
این وسط من بدبخت کلی تیکه تحویل گرفتم از توکلی
آخر سر که بهش گفتم حالم خوب نیست گفت خو زودتر می گفتی !!!
دیدم فایده نداره ، جدن حالم بده
رفتم آز فیزیک دو رو کنسل کردم بش گفتم هفته دیگه زود تر میام
انفرادی برام بتوضیح
با نیلو رفتیم تو نمازخونه که مثلا به نوشتن و حل کردن بقیه تمرینات برسیم
منم حالم بد
گفتم یکم بخوابم بعد شروع کنم به نوشتن
تو همین فاصله معلوم شد که زرشک
ما کتاب رو اشتباه گرفتیم
هم خودمون اشتباه نوشتیم هم به دو سه تا از بچه ها اشتباه گفتیم
سرتو درد نیارم
خلاصه کلام اینکه اگه خودمون هم می خواستیم انسان گونه تمرین بنویسیم
شرایط نذاشت
دوباره به کپی رو آوردیم
حالا هی کپ بزن مگه تموم می شد !!!
اومدن بهمون گفتن پاشین می خوایم نمازخونه رو ببندیم
با کلی خواهش و التماس موندیم و به کپ ادامه دادیم
بی خبر از اینکه رفتن و در نمازخونه رو بستن و ما اون تو زندانی شدیم
بهمون گفتن نمازخونه پسرا خالیه
با این زمینه ی ذهنی که ما اینجا تهناییم
شروع کردیم به چرت و پرت گفتن
حالا نخند کی بخند
کلی پشت سر پسرا بد بیراه گفتیم کلی جوک گفتیم
غافل از اینکه یکی از پسرای کلاس پشت پرده نشسته
اونم داره تمرین ریاضی می نویسه
صداشم در نمی یومد که ما حد اقل یه کم مراعات کنیم
کمتر بهشون فحش بدیم
نه می خندید بهمون نه اعتراض می کرد
سکوت محض
ساعت پنج و نیم بود که بالاخره رضایت دادیم بریم بیرون
یکیمون رفت پایین برگشت گفت
بچه ها بد بخت شدیم در قفله !!!
حالا ما از پنجره های نما زخونه داریم داد می زنیم که بیان درو واسمون وا کنن
حراستیا وایسدن بهمون می خندن !
) مردتیکه بی شعور من بهت می گم بیا در وا کن تو واسادی بم می خندی؟(
خلاصه زنگ زدیم از بیرون بچه ها پی گیر قضایا شدن
بالا خره آزاد شدیم اومدیم بیرون ....
شت سرمون یکی دیگه هم اومد ...
این کی بود ؟
تازه فهمیدیم یکی دیگه هم با ما اونجا بود ...
حالا داریم جلز و ولز میکنیم که چه کنیم
آبرومون رفت... بیچاره شدیم
ولی به نظر من بی خیال
به قول ویولت
زنانگی یعنی، بخندی وقتی که دلت می خواد
نه وقتی که مصلحت ایجاب کنه
.
.
.
کلا روز شلوغ و پر برنامه ای بود
خصوصا اینکه بعد از کلاس هم رفتم دکتر
ساعت نه و نیم رسیدم خونه
دیگه کلا بی هوش بودم
با دارو های خواب آوری که خوردم تا خود صبح یه کله خوابیدم
نوشته شده توسط moran در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 11:52 PM موضوع | لینک ثابت
فردا بیست و پنجم مهر ماه تولد یکی از فرشته های خداست
این فرشته ی مهربون سال دیگه کنکور داره
اول از همه براش آرزوی موفقیت دارم
و بعد هم با تمام وجودم تولد قشنگشو بهش تبریک میگم
هدی جان ، هدهد زیبای من تولدت مبارک!!!
کاش اونجا بودم می تونستم بغلت کنم و ببوسمت ...
اما تو می دونی که فاصله ها هیچ وقت نتونسته بین ما حایل ایجاد کنه
امیدوارم از کادویی که برات فرستادم خوشت بیاد ...
هر چند اگه تمام دنیارم برات بیارم بازم کمه ...
دوست دارم عزیزم...با تک تک ذرات وجودم ...
نوشته شده توسط moran در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت 3:19 PM موضوع | لینک ثابت
به نام تنها ترین تنها که در تنها ترین شبها تنهاترین بنده اش را تنها نمی گذارد
حال و هوای نوشتن دارم و هیچم به ذهن نمی آید ...
آنقدر به هم پیچیده ام که حتی از خستگی هایم هم خسته ام ...
آنقدر درگیری ذهنی پیدا کرده ام که نمی دانم چه کنم آنها را ...
آنقدر سوال بی جواب دارم که از همهی معما ها متنفر شده ام ...
نمی دانم چگونه حلاجیشان کنم ... نمی دانم چگونه حلشان کنم ...
کمک می خواهم اما نمی دانم از چه کسی چه کاری بر می آید؟؟؟
می خواهم بنالم اما نمی دانم از چه کسی و چرا؟؟؟
می خواهم فرار کنم اما نمی دانم از چه کسی و به کجا؟؟؟
کمک کن خدایا ... تنها از تو بر می آید این بنده ی خطا کار را به راه بیاوری ...
نوشته شده توسط moran در شنبه 18 مهر1388 ساعت 7:21 PM موضوع | لینک ثابت
شرکت جوراب ...
مصرف کننده ی محترم به آگاهی می رسانیم :
مدیریت ، مهندسین ، کارشناسان و کارکنان خود را
پس از سالها تلاش با جدیدترین ماشین آلات پیشرفته
روز دنیا در حد استاندارد های جهانی با بافت متراکم
و رنگی ثابت و کیفیتی عالی به شما مصرف کننده ی عزیز عرضه نمایند !!!
با تشکر از حسن انتخاب شما چنانچه در مورد کیفیت
محصولات این شرکت انتقاد و یا پیشنهادی داریدخواهشمند است
از طریق نمایندگیهای فروش این شرکت را مطلع فرمایید !
شماره ثبت : .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر گونه کپی و جعل از اسم و طرح پیگرد قانونی دارد !
با خواندن این متن روی پاکت جورابی که خریده بودم چند تا سوال برام پیش اومد؟
۱) اینا مدیریت و مهندسین و ... رو با بافت متراکم به ما عرضه داشتند؟
۲) اینا ماشین آلات پیشرفته روز دنیا رو در حد استانداردهای جهانی رنگ زدن؟
۳) استانداردهای جهانی رو با کیفیت عالی به ما میدن؟
۴) آیا میشه به عنوان پیشنهاد بهشون گفت شما تبلیغ نکنین ؟
۵) ...
نوشته شده توسط moran در جمعه 17 مهر1388 ساعت 3:10 PM موضوع | لینک ثابت
یه تبریک ویژه
برای یه آدم ویژه
یه دختر خاله ی خوب
مهتاب جان !!!
تولد قشنگت درد نکنه!
خیلی زحمت کشیدی که دنیا اومدی!
خسته نباشی عزیزم!
البته می بخشی که یه کم دیر شد
آخه دیشب کلی خسته بودم !
ونا راحت از اینکه اونجا نیستم!
اینم سرود ملی تولد :
تورم تورم تورمت مبارک
مبارک مبارک تورمت مبارک
بیا پولاتو بشمور
که پولدار شدی امشب
:::
نوشته شده توسط moran در جمعه 17 مهر1388 ساعت 2:27 PM موضوع | لینک ثابت
روزای اول دانشکده ی علوم پایه
شورو حرارتش بی انتهاست
انگار این اول ترمی کار دیگه ای از بچه ها بر نمی یاد
ندیدن آدمایی که واسه دیدنشون چشم چشم می کنی
دیدن آدمایی که نمی خوای ببینیشون
ولی مجبوری تحملشون کنی
باهاشون هم کلام بشی
حتی مجبوری باهاشون هم قطار بشی
و اون وقته که می فهمی
شاید ...شاید ... شاید...
این آدم همونیه که باید دستشو بگیری
شاید باید به حرفاش گوش کنی
شاید باید سنگ صبور بشی واسه غصه های نگفته اش
شاید بتونی کمکش کنی ...
شاید این همون کاری باشه که باید انجامش بدی
شاید همون چیزی باشه که به خاطرش پا به این دنیا گذاشتی
...
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ارخود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد
نوشته شده توسط moran در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 11:24 PM موضوع | لینک ثابت

عید فطر امسال فوق العاده بود واقعا خوش گذشت
وقتی میگم فوق العاده یعنی واقعا فوق العاده بود
اصلا فکرش رو هم نمی کردم که یه سفر یکی دو روزه اونم با اون همه نا هماهنگی این همه خوب باشه
:::
صبح روز عید هوا در تهران صاف بود
ظهر روز عید هوا در قم ابری بود
بعد ظهر روز عید هوا در جاده های اطراف قم بارانی بود
عصر روز عید هوا در ارتفاعات روستای فردو سرد بود اما باران نمی آمد
غروب روز عید از آسمان دهکده ی وسف سیل می بارید
شب روز عید آسمان دهکده ی وسف صاف صاف صاف بود
یک آسمان قشنگ برای یک رصد خوب
:::
من کوه را نوردیدم
من گیاهان را روییدم
من درختان را سایبان کردم
من جاده ها را دویدم
من باران را چکیدم
من هوا را بلعیدم
من گل ها بوییدم
من عظمت خورشید را در پهنای دشت دیدم
من ستارگان آسمان را به نظاره نشستم
:::
من در یک شبانه روز خدا را فهمیدم
هنوز هم انرژی آب و هوا و محیط خوبش در من جاریست
:::
آسمانش آبی
آفتابش تابان
ستاره هایش درخشان
درختانش سبز
کوهش بلند
آبش سرد
هوایش خنک
آنقدر خنک که شب را مجبوری بخاری روشن کنی و زیر دو تا پتو بخوابی
:::
خدا را سپاس برای این همه زیبایی
و برای دوستان خوبی که در این سفر برای اولین بار با آنها همسفر شدیم
آنها دوستان دوستانمان بودند و حالا دوستان ما هم هستند
:::
قم همیشه یادآور خاطرات خوب است
------------------------------------------------------------
عکس بالا از باغچه دم در ویلا در دهکده وسف گرفته شده
نوشته شده توسط moran در چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 10:12 PM موضوع | لینک ثابت
شاپرک چشماتو وا کن
شاپرک منو نگا کن
شاپرک تنها نشستی
شاپرک منو صدا کن
شاپرک من یار غارم
شاپرک من سنگ خارم
گوش می شم برای حرفات
دل می شم برای غمهات
شاپرک نزار که دردا روی بالاتو بگیرن
شاپرک نزار کلاغا گل دنیاتو بگیرن
شاپرک لب ور نچینی
شاپرک تنها نشینی
شاپرک دردت به جونم
تو رو از خودم می دونم
شاپرک من یار غارم
شاپرک من سنگ خارم

-------------------------------------------------------------------------------------------------
اینا یه سری تراوشات ذهنیه که یه نفر دوسشون داره ...
می ذارمشون به خاطر همون یه نفر که خاطرش خیلی عزیزه ...
در جوامع بشری که روابط انسانی بر اساس مناسبت های سیاسی اقتصادی فرهنگی اجتماعی علمی هنری ورزشی و روانی شکل می گیرد در پاره ای از موارد سوسیالیسم جلوه ی کوبیسم به خودش می گیره و از آنجا که از لحاظ روحی به نهلیسم منجر میشه فوق العاده خطرناک محسوب میشه ...
و همچنین زمانی که
در جوامع بشری روابط سیاسی اقتصادی فرهنگی اجتماعی علمی هنری ورزشی و روانی بر اساس مناسبت های انسانی شکل می گیرد در پاره ای از موارد قوانین زیر پا گذاشته شده و اجتماع از هم می گستلد چرا که منا سبات انسانی فوق العاده احساسی بوده و از لحاظ هر گونه اعتبار بی ثبات است ...
نوشته شده توسط moran در جمعه 27 شهریور1388 ساعت 11:35 PM موضوع | لینک ثابت
-یه روز غروب به صورت نا گهانی پسر خالم ازم پرسید حسنا تا حالا رگ دستت رو دنبال کردی ببینی کجا میره ؟؟؟ همین جوری که داشتیم می پکیدیم از خنده یاده این سوال افتادیم : پشه ها روزا کجا میرن ؟
-یه روز سحر همون طوری گیج خواب داشتیم غذا می خوردیم خالم گفت : حسنا جان نخوردی انگار دوست نداشتی زیاد!!! در کمال اعتماد به نفس گفتم : نه اتفاقا هم من خیلی خوشمزه ام هم این خیلی گشنشه !!! نیم ساعت بعدش داشتیم غیبت می کردیم به هدی گفتم : ببین اول صبحی جچوری داری غیبت می کنم .... بعدم برای اینکه خودم سه نشم اومدم درستش کنم گفتم هدی جمله رو حال داشتی؟؟؟ عزیزم هدی هم گفت : بخواب گلم بخواب خسته ای...
-شاید بقیه اتفاقات رو هم نوشتم .... شاید ...
نوشته شده توسط moran در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 11:41 PM موضوع | لینک ثابت
شالیزار ،عطر برنج ،زنان روستایی در حال کار ،شیرینی خستگی !
می بینی آنها را ، شادی راستین زندگی را درک کرده اند !
آب و آسمان ، خاک و افلاک را با هم در دست دارند ...
خم می شوند اما قامت راستینشان سرو را به خضوع وا می دارد ،
دست بر زمین می زنند تا از برکت وجود خود آن را عظمت بخشند ،
به آسمان نگاه می کنند تا آسمان آیینه ای باشد برای منعکس کردن بزرگی نگاهشان !
آنان زیر آبی آسمان ، بر روی سبز زمین ،
بذر زحمت می کارند و گنج رحمت درو می کنند !
نوشته شده توسط moran در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 1:9 AM موضوع | لینک ثابت
تغییر عادات منفی به عادات مثبت...
*بگوییم:از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید،متشکرم.
نگوییم:ببخشید که مزاحمتون شدم.
*بگوییم:رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نریزد.
نگوییم: لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد.
*بگوییم:یادت باشد فلان چیز را بخری یا انجام بدهی.
نگوییم:فراموش نکن فلان چیز را بخری یا انجام بدهی.
*بگوییم:در فرصت مناسب در خدمت شما خواهم بود.
نگوییم: گرفتارم.
*بگوییم:به امید هفتادمین سالگرد ازدواجتون!
نگوییم: انشالله به پای هم پیر شوید.
*بگوییم:فرزندم خیلی پرتحرک است.
نگوییم:فرزندم خیلی شیطان است.
*بگوییم:من سالم و با نشاط هستم.
نگوییم:من مریض و غمگین نیستم.
*بگوییم:من ترجیح میدهم.
نگوییم:من باید بکنم.
*بگوییم:من انتخاب میکنم.
نگوییم:من نمی توانم.
*بگوییم:طول میکشد تا یاد بگیری.
نگوییم:هیچ وقت چیزی یاد نمی گیری.
* بگوییم:مساله را خودم حل میکنم.
نگوییم:مساله به تو ربطی ندارد.
*بگوییم:شما را در شادی ها ببینم.
نگوییم:غم آخرتان باشد.
* بگوییم:با تجربه شده.
نگوییم:شکست خورده.
*بگوییم:با این کار چه لذتی می بری؟
نگوییم:چرا اذیت میکنی؟
*بگوییم:راستی میگی؟ راستی؟
نگوییم:دروغ نگو.
* بگوییم:خدا سلامتی بده!
نگوییم:خدا بد نده!
*بگوییم:مناسب من نیست.
نگوییم:به درد من نمی خورد.
*بگوییم:این کار را بعدها انجام میدهم.
نگوییم:دچار یاس شدم.
*بگوییم:من به اهدافم خواهم رسید.
نگوییم:من نمی توانم به اهدافم برسم.
*بگوییم:دوست ندارم.
نگوییم:متنفرم.
*بگوییم:صدرصد خواهد شد.
نگوییم:ای کاش می شد.
*بگوییم:بفرمایید.
نگوییم:در خدمت هستم.
*بگوییم:انشالله حتما موفق می شوی.
نگوییم:انشالله موفق می شوی.
*بگوییم:خیلی راحت نبود.
نگوییم:جانم به لبم رسید.
*بگوییم:مگر مساله داری؟
نگوییم:مگر مریضی.
*بگوییم:سرم شلوغ است.
نگوییم:مشکل دارم.
*بگوییم:آسان نیست.
نگوییم:دشوار است.
*بگوییم:عالی هستی.
نگوییم:خوب هستی.
*بگوییم:ثروت کمی دارم.
نگوییم:فقیر هستم.
*بگوییم:قشنگ نیست.
نگوییم:زشت است.
*بگوییم:خوب هستم.
نگوییم:بد نیستم.
*بگوییم:شاد و پر انرژی باشید.
نگوییم:خسته نباشید.
*بگوییم:مساله دارم.
نگوییم:مشکل دارم.
*بگوییم:آرام باش.
نگوییم:داد نزن.
*بگوییم:هدیه برای شما
نگوییم:قابل ندارد.
*بگوییم:من...
نگوییم:اینجانب...
بر گرفته از یک ذهن زیبا
نوشته شده توسط moran در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 4:58 PM موضوع | لینک ثابت
شما در قرن ۲۱ زندگی می کنید اگر...
1-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماکروویوتان می دهید
2-برای بازی تکنفره با کارت حتی سالی یکبار هم از کارت های واقعی استفاده نمی کنید
3-برای تماس با 3 نفر یک لیست از 15 شماره تلفن دارید
4- برای کسی که در میز کناری شما کار می کند ای میل ارسال می کنید
5-دلیل شما برای تماس نگرفتن با دوستانتان این است که آنها آدرس ای میل ندارند
6-بعد از یک روز کاری طولانی وقتی به منزل برمی گردید هنوز هم به تلفن های مربوط به محل کارتان پاسخ می دهید
7-وقتی از خانه می خواهید تلفن بزنید قبل از شماره گیری ناخودآگاه 9 را می گیرد تا خط آزاد به شما بدهد
8-شما چهار سال روی یک میز کار می کنید و در این مدت برای سه شرکت مختلف کار کرده اید
10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 یاد می گیرید
11-رئیس شما توانایی انجام کار شما را ندارد
12-وقتی به خانه بر می گردید با تلفن همراه به خانه زنگ می زنید تا ببینید کسی خانه هست یا نه
13-تمام برنامه های تجاری تلویزیون دارای وب سایتی هستند که در پایین صفحه نشان داده می شوند
14-خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه (کاری که 20 ،30 یا حتی 60 روز از زندگی تان آن را انجام داده اید ) برایتان ناراحت کننده است و دلیلی می شود که برای برداشتن ان به خانه برگردید.
15-صبح که از خواب بیدار می شوید قبل از اینکه قهوه بنوشید به سراغ اینترنت می روید
16-برای لبخند زدن گردنتان را کج می کنید.
17-شما این مطلب را در حالیکه لبخند تائید آمیز می زنید می خوانید
18-حتی بدتر از آن در فکر هستید که این مطلب را برای چه کسی فوروارد کنید
19-آنقدر سرتان گرم است که متوجه نشدید این لیست شماره 9 ندارد
20-در واقع شما الان صفحه را بالا بردید که ببینید آیا واقعا شماره 9 توی این لیست نیست
و الان دارید به خودتان می خندید
بفرمایید آن را برای دوستانتان ارسال کنید ......می دانید که این کار را می کنید
پ.ن. : گرفته شده از یک ذهن زیبا ...
نوشته شده توسط moran در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 10:6 PM موضوع | لینک ثابت
سفیر/صفیر:نوعی فرستاده سیاسی که صدای بلندی داردو برای دادو فریاد به سوی ما می آید
مثال: آقای سبزی فروش
خیش/خویش:نوعی فامیل که ما به سویش می رویم تا با آن زمین را شخم بزنیم
مثال: هم وطن
امل/عمل:آرزویی که هر چه قدر به سویش برویم باز هم عملی نمی شود
نمونه: آزادی بیان
القا/الغا:روشی برای انتقال الکتریسیته که باعث الغای حیاط/حیات می شود
برای دیدن نمونه به زندان اوین مراجعه شود
برائت/براعت:روشی برای ابراز تنفر و بی علاقگی که تازگیها باعث برتری و کمال می شود
نمونه : اغتشاشات اخیر
تحدید/تهدید:مشخص کردن حد و مرزبرای چیزی یا کسی یا کاری به واسطه ترساندن طرفمقابل
مثال: آقای باتوم فروش
صواب/ثواب:کاری درست که پاداش اخروی به دنبال دارد
از جمله: به دست گرفتن باتوم
جذر/جزر:گرفتن ریشه دوم (اعتراف)به صورتی که باعث پس افتادن آب دریاها شود
نمونه:دادگاه عدل و داد
امارت/عمارت:فرمان روایی کردنبه صورتی که به آبادانی و خرمی منجر شود
مثال:به دورو ور یه نگا بنداز خب
عَلَم/اَلَم:نوعی درفش و پرچم که دردو رنج از آن آویزان باشد
نمونه:پستر اون آقائه که پیروز نشده آقای ----- بیب
قدر/غدر:شب و روزی عزیز که پر از حیله و فریب باشد
نمونه: یکی از شب و روزهای خرداد ماه (نا معلوم است)
مسطور/مستور: نوشته ای که به حکم شبیه است ولی نوشته نمی شود در ضمن پوشیده است و دیده هم نمی شود
مثال : شما حق تیر دارید
انتصاب/انتساب:گماشتن کسی به کاری به سبب نسبتی که با وی دارند
نمونه: پدر زن پسرمه !!!
نواحی/نواهی: ناحیه هایی که رفتن به آنجا و تجمع در آنجا قدغن می باشد
از جمله : م هفت تیر م تجریش م ولی عصر و باقی نواحی تهران بزرگ
خار/ خوار:قسمتی از گل که بسیار بسیار حقیر است و با خس وخاشاک در یک مرتبه قرار می گیرد مثال:
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط moran در یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت 6:51 PM موضوع | لینک ثابت

دیریست که به پای یاران نشسته ایم
دیریست که در غم جانان شکسته ایم
جانا بیا که هر چه صبح بود به شب رسید
یارا بیا که هر چه جان بود به لب رسید
از من بنده کوچک بپذیر تبریک نا قابلم را...
نوشته شده توسط moran در جمعه 16 مرداد1388 ساعت 8:4 PM موضوع | لینک ثابت
نکته:
چون ما در این کشور فوق العاده قانونمند تشریف داریم...
لزومی ندیدیم که نفر دهم رو به نفر نهم و فرد بعد از او را به رتبه دهم ارتقا دهیم...
نتیجه:
نفر دهم مطلقا نفر دهم است
نفر نهم مطلقا وجود داخلی و خارجی ندارد
پیش بینی:
چه بسا به همین علت عدد نه و مرتبه نهم را از دایره لغات فارسی حذف نمایند
...
نوشته شده توسط moran در جمعه 9 مرداد1388 ساعت 3:56 PM موضوع | لینک ثابت
چنان خود را برای مردان می آرایند
که من برای خدا
و چنان از خدا گریزانند
که من از مردان
از آنان که هستی ام را به یغما می برند
و خدای زنانگی ام را
به سخره می نشینند
.
.
.
و من ورای دنیای آنان
سر گردانم
سرگردان خودم
و خدای خودم
برگرفته از ...
نوشته شده توسط moran در جمعه 9 مرداد1388 ساعت 3:52 PM موضوع | لینک ثابت
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
نوشته شده توسط moran در سه شنبه 6 مرداد1388 ساعت 4:8 PM موضوع | لینک ثابت
شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن ... اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده
دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ... او تکامل خواهد یافت
دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است
دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است
دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست
دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضرب شده است
دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ... اگر برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی
دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن... نگران نباش بر می گردد
دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ... اگر در مدت زمانی کوتاه بر نگشت فراموشش کن
دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟
دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد
دانشجوی رشته صنایع : اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، اینکار را مرتب تکرار کن
نوشته شده توسط یک جوان ... نه عاشق ... نه معشوق
نوشته شده توسط moran در یکشنبه 4 مرداد1388 ساعت 6:10 PM موضوع | لینک ثابت
برای خوندنش (البته اگه مایل به خوندن باشید) اول باید
save
کنید
شرمنده هر چی سعی کردم بهتر نشد
نوشته شده توسط moran در شنبه 3 مرداد1388 ساعت 1:30 AM موضوع | لینک ثابت
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقهای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است
!عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود
!
نوشته شده توسط moran در پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت 2:6 PM موضوع | لینک ثابت
تو را چه می شود سکوت؟؟؟
که لحظه ای از این سکوت بی مثال
که لحظه ای...
از آنچه می نویسمش
از آنکه با تو آمده است
از آنکه بی تو می رود
از آنچه با تو کرده است
از آنچه با تو گفته است
از آنچه می نگارمش ...
تو را چه می شود سکوت ؟؟؟
که لحظه ای از این سکوت بی مثال
...
سکوت !!!
نوشته شده توسط moran در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 11:1 PM موضوع | لینک ثابت
خدایا چقدر شبیه پدرش شده حالت نشستنش و این که اینگونه فرزند عزیزتر از جانش را در آغوش گرفته درست مثل زمانی که پدرش خود او را در بغل می گرفت ... دوازده ماه است که پسرم سر مست غرور و افتخار است دوازده ماه است که شاد و سر زنده است ... حالا دیگر فرزند کوچکم مرد بزرگی ست که فرزندش را در آغوش می گیرد ...
دخترم با کیک تولد برادر زاده اش وارد اتاق می شود دختری که هم اسم خاله اش(دختر خاله من )است و مثل همیشه با شلوغ کاری هایش سر و صدا راه می اندازد ... همیشه با شیطنت خاصی از او می پرسم چطور شوهرت این همه شلوغ پاوغی و سر و صدایت را تاب می آورد و او در حالی که خود را به ناراحتی می زندمی گوید : نمی دانم راستش را بخواهید این عادت بد را از مادرم به ارث برده ام و با این حرف پدرش را به خنده می اندازد... خنده ای که من و فقط من میدانم چقدر برایم دوست داشتنی ست . من و فقط من میدانم که چه خاطراتی را در خود جای داده است ...
سر و صدایشان به خاطر نوشتن من بالا می رود ... به آنها گوشزد می کنم که اگر حالا و دقیقا همین حالا این چیزها را ننویسم تاثیرش را از دست می دهد و راست هم می گویم ... وقتی در عمق ماجرا از آن حرف می زنی عمق مطلب را ادا خواهی کرد...
چقدر دور هم جمع شدنشان را دوست دارم ... آه خدایا چقدر این جمع را دوست دارم ... تک تک اعضا خانواده ام را...
چقدر زمان زود می گذرد ...
سالیان سال است از زمانی که دختر جوانی بوده ام می گذرد ...
سالیان سال است از زمانی که فارق التحصیل شدم می گذرد ...
سالیان سال است از زمانی که ازدواج کرده ام می گذرد...
سالیان سال است از زمانی که برای اولین بار فرزندانم را در آغوش گرفته ام می گذرد...
سالیان سال است از زمانی که آنها را روانه مدرسه کرده ام می گذرد...
سالیان سال است از زمانی که در جشن فارغ التحصیلی آنها شرکت کرده ام می گذرد...
سالیان سال است از زمانی که با شادمانی جشن ازدواجشان را برگزار کرده ام می گذرد...
سالها ست از زمانی که اولین نوه ام را در آغوش گرفته ام می گذرد ...
و امروز درست دوازده ماه است که در شادی در آغوش گرفتن پسری کوچک با فرزند کوچکم سهیم هستم ...
خب ظاهرا وقت نوشتن تمام است نوه ی بزرگم در حالی که پسر دایی اش را در دستان کوچکش گرفته به سمت من می آید تا با هم به جمع خانواده ملحق شویم ... نوه بزرگم تلفیقی عجیب از مادر خودم است درست شبیه اوست شبیه کسی که من تمام هستی ام را به او بدهکارم کسی که با تمام وجودم دوستش دارم ... دختری هم اسم مادرم که من بی نهایت دوستش دارم ...
دیگر باید بروم ... فقط
خداوندا برای این همه لطف بی دریغ ممنونم ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پ.ن. روزگاری در آینده من این وقایع را به عینه خواهم دید ...
نوشته شده توسط moran در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 1:44 PM موضوع | لینک ثابت
تا حالا شده كه با اپراتور اتوماتيك تلفنی مراكز روانپزشكی تماس بگيرين؟ سوء تفاهم نشه! نميگم زبونم لال خل و چل تشريف دارين! ولی اگه برای رزرو اتاق برای مادر زنتون / مادر شوهرتون تماس گرفتين با چنين جملاتی روبرو ميشين:
سلام... از تماس شما با مركز بيماريهای اعصاب و روان متشكريم. لطفا" تلفن خود را در وضعيت تون قرار دهيد و قسمت مورد نظر خود را انتخاب نماييد...
اگر شما دچار اختلال وسواس هستيد شمارهء1 را 10 مرتبه فشار دهيد. يا اگر مايل هستيد 20 مرتبه فشار دهيد!
اگر شما دچار اختلال وابستگی شديد هستيد از يك نفر خواهش كنيد كه شمارهء2 را برای شما فشار دهد!
اگر شما دچار اختلال چند شخصيتی هستيد شماره های3 و 4 و 5 و7 را فشار دهيد!
اگر شما دچار اختلال بدبينی هستيد آنقدر پشت خط بمانيد تا مطمئن شويد از جانب ما بلايی سرتان نازل نمی شود ، سپس هر شماره ای كه مايل هستيد فشار دهيد!
اگر شما دچار اختلال اسكيزوفرنی هستيد به صداهايی كه به شما می گويند كدام شماره را فشار دهيد گوش كنيد!
اگر شما دچار اختلال افسردگی هستيد مهم نيست كدام شماره را فشار دهيد... در هر صورت به زودی می ميريد!
اگر شما دچار اختلال هجوم افكار پوچ و بيهوده هستيد شمارهء8 را فشار دهيد و سپس رئيس مركز شخصا" با شما تماس خواهد گرفت!
اگر شما دچار اختلال دوقطبی هستيد شمارهء6 را فشار دهيد و سپس پيام خود را پس از صدای بوق يا قبل از صدای بوق يا بعد از صدای بوق يا قبل از صدای بوق بگذاريد. لطفا" منتظر صدای بوق باشيد!
اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد. شمارهء9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد.شماره 9 شماره 9 شماره 9!
اگر شما دچار اختلال احترام به نفس هستيد لطفا" تماس را قطع كنيد. اپراتورهای ما نمی خواهند با شما صحبت كنند!
اگر شما دچار اختلالات وابسته به يائسگی هستيد آمپول را زمين بگذاريد ، تماس را قطع كنيد ، كولر را روشن كنيد ، دراز بكشيد و گريه كنيد! پس از10 دقيقه احساس بهبودی خواهيد كرد!
اگر شما دچار تمام اختلالات ذكر شده بطور همزمان هستيد سلام رئيس! روزتون بخير رئيس. خسته نباشيد. شمارهء0 رو فشار دهيد تا به دفتر منشيتون وصل كنيم! 
نوشته شده توسط moran در چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت 4:55 PM موضوع | لینک ثابت
بر گرفته از جایی که یادم نیست کجاست...
طی بیانیه معترضانه به تقدیر الهی مبنی یر ناکام ماندن عشق
لیلی و مجنون ...خداوند در اقدامی بی سابقه تمام عوامل دخیل
درآن ماجرا را حاضر نموده و اعلام نمود هرچه آید خوش آید:
عوامل دخیل و غیر دخیل در مجلسی علنی گرد هم آمده تا این
مشکل را با نظارت جبرئیل حل کنند.....
فرشته عزرائیل: از حضار محترم خواهشمندیم در جای خود
نشسته و نظم جلسه را حفظ کنند ....بفرمایید جناب جبرئیل
فرشته جبرییل: همونطور که همتون میدونید امروز اینجا
جمع شدیم که به مشکلات این 2 نو گل و سمبل عشق وعاشقی
رسیدگی کنیم ....
فرهاد: آقا اعتراض دارم....پارتی بازیه.....خوب منو شیرین
جونم به هم نرسیدیم...
جولیت:آقا منم اعتراض دارم ...چرا هرچی خداست برا ایرانیاست
...مگه ما اروپاییا عاشق نمیشیم؟...منم میخوام به راما برسم خوب
فرشته جبرییل: شلوغ نکنین...(2 بار) باس مراحل قانونیو طی کنید
بعد 37 سال برین تو لیست انتظار...برا اروپاییا 45 سال...چون از
راه بهشت سخت تره....
از لیلی و مجنون میخوام بیان رو سکو واستن که خطبه عقدو بخونیم...
نظامی: چیچیرو خطبه عقدو بخونیم.... مگه من مسخره شمام ...
کلی نشستم شعر گفتم که اثرم ماندگار بشه....فردوسی تو یه چیزی
بگو....شعری تو این زمینه بلدی که خرجشون کنی؟
فردوسی: برو بابا حال داری ...30 سال کشیده یه کتاب خالی بندی
بنویسم از کجا یادم بمونه....بذار از استاد دانشگاه بپرسم...
آخه شنیدم کتاب 30 ساله منو تو این دوره زمونه تو یه ترم میدن به
خرد این دانشجوها...
استاد ادبیات: بلی در این مورد یک شعر نو از فردوسی بلدم ازاین قراره:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند!!!!!!
فردوسی پور: چه میکنه.....!!!!
عزرائیل: از حضار عذر میخوام ...چند لحظه باید برم...آخه همین الان
خبر رسید که پروین اعتصامی خودشو حلق آویز کرد....
سهراب سپهری: طفلی حق داره منم بودم این کارو میکردم.....
یاد یه شعر از خودم میوفتم که میگفتم:
آب را گل مکنید.........گاو را ول نکنید.....
جبرئیل: بسه آقا جمش کنین.....هرکی یه شعر میگه......
همین که گفتم....خطبه عقدو بخون....
-دوشیزه محترمه و مکرمه و مطمئنه و .......(سالها بعد) آیا
حاضرید با مهریه مذکور و یک جلد کتاب کلام الل. به عقد
این مرتیکه....در بیایین؟
دیرید... دیرید.....زرت ....بوف!!!!!....(صدای زنگ گوشی لیلی)
لیلی: عزیزم الان نمیتونم حرف بزنم .... یعدا خودم بهت زنگ میزنم...
بروبچ بیجنبه کلاس ما: اووو .....!!!!!!
مجنون: ایشون کی بودن؟؟؟؟
لیلی: هیچکی ...از دوستای قدیمیم بود.....
یه لحظه دماغ لیلی 17 اینچ دراز شد.....
پدر ژپتو: پینوکیو آدم شد....تو یکی آدم نشدی....؟؟
فرشته مهربان: با اجازه از خدمت جبی جون(جبرئیل) .... با یه حرکت
دست دماغ لیلی به حالت اول برگشت....
جبرئیل یه لحظه صاف نشست :
اااا تویی رویا جوووووون....نفهمیدم اینجایی....
دوباره بچه های کلاس: اوووووو.....!!!!
جبرئیل: کوفت درد بی درمان ...
جز بلا... پسته ای (استاد فیزیک) تو یه چیزی بگو....
پسته ای : هفته بعد امتحان میانترم از کل فیزیک هالیدی........
همه بچه های کلاس تا آخر جلسه پنچر شدن...
جبرئیل: زود پیدا کنین ببینین اون با کی حرف زد؟
- با من ( یه پسر قرتی بلند شد) .....
لیلی: نه....... چرا اینکارو کردی سامان؟؟؟؟؟
کامران نجف زاده: انگیزه شما از این کارتون چی بود؟
سامان: ابتدا سلام دارم خدمت همه بیننده های محترم....این روز
فرخندرم به همه تبریک میگم....در مورد کارم باید عرض کنم
که ...اول من این کارو مدیون حمایتای خانواده ام هستم و جا داره
که از همین جا ازهمشون تشکر کنم....
نجف زاده: شما چه توصیه ای به جوونای هم سنو سالتون دارین؟؟
سامان: البته من در اون حد نیستم...ولی توصیه میکنم برا زندگیشون
برنامه ریزی کنن و....
جبرئیل: بس کنین...........این چرتو پرتا چیه به هم میبافین....
مگه اینجا خونه عمته که سرتو انداختی پایین اومدی گزارش بگیری؟؟؟
برو بیرون تا چپ و راستت نکردم....
مجنون: من دیگه طاقت این زندگیرو ندارم...میرم با ملیحه ازدواج کنم
لیلی: برو به درک....از همون اولشم باس میرفتی سراغ اون...
فک کردی نمیدونم .....از الان میخواستی سرم هبو بیاری ...
کور خوندی.....
مجنون: خوب کردم ....حقت بود...اون روز که زدی سبوی
یادگاری اونو شکستی فهمیدم با کی طرفم.....
لیلی: اصلان همش تقصیر این نظامیه...مرتیکه بیکار نشسته
پشت سر مردم حرف در میاره...ما کی همدیگرو دوست داشتیم ؟؟؟!!
مجنون:راست میگه مگه این نظامی کارو زندگی نداشت که شب و روز
زاغ سیاه مارو چوب میزد؟؟؟اصلا من ازش شکایت میکنم...
جمع دانشجوها:آقا راست میگه....ماهم شکایت داریم...مرتیکه بیکار
ورداشته کل عمرشو چرت و پرت نوشته....بعد ما باید شعراشو
حفظ کنیم...اونارو تحلیل کنیم....
منم شکایت دارم......نظامی گنجوی اعدام باید گردد
اینبار همه یک صدا گفتن: نظامی گنجوی اعدام باید گردد
نظامی گنجوی اعدام باید گردد
نظامی گنجوی اعدام باید گردد
نظامی گنجوی اعدام باید گردد
جبرئیل: ساکت .....ساکت...........
همه ساکت شدن....
جبرئیل: بدین وسیله اعلام میدارم ....بنا به توافق نظر جمیع فرشتگان و
افکار عمومی....نظامی گنجوی ساکن بهشت...کوی فردوس...جنب چشمه
زمزم پلاک 26 از این پس در طبقه همکف جهنم کارتن خواب شده و اموال
او به نفع رویا خانوم به مصادره گرفته میشود......هرکس هم اعتراض داره
بره پیش عزرائیل .....
و اینچنین بود که ماجرای لیلی و مجنون,,,سمبل عشق و عاشقی ادبیات
به خوبی و خوشی تموم شد.....
نوشته شده توسط moran در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 9:23 PM موضوع | لینک ثابت
سلام
از آخرین باری که به خودم زحمت دادم یه چیزی بنویسم خیلی می گذره
تو این مدت خیلی چیزا عوض شده
خودم
موقعیتم
حتی بعضی از افکار و عقایدم
نمی دونم شایدم این کاملا طبیعی باشه
مثل اینکه بگیم هیچ چیز قطعی نیست
به جز جمله ی فوق!!!
حقیقتی غیر قابل انکار
تغییر هم مثل این می مونه
همه چیز تغییر می کنه
همه چیز...
می دونی این مدت من چیزای زیادی یاد گرفتم
چیزایی که خیلی ارزش دارن
چیزایی که خیلی مهم هستن
شاید بعد ها موقعیتی پیش بیاد که بعضیاشون رو برات بگم
هر چند گمونم خیلی سخت باشه
چون اون چیزا اکثرا حسی بودن
درک یک حس کار آسونیه اما
انتقالش خیلی سخته
شایدم من بلدش نیستم
راستش همیشه موتقد بودم
معلم خوبی نیستم
فقط
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
نوشته شده توسط moran در دوشنبه 15 تیر1388 ساعت 8:21 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره ی مخموری کرد
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
سه تفنگدار ...
راه شیر تو شیر
سرزمین رویایی
رویاهای روزانه
مبهم کیه؟
کارگاه خیال
دریاچه آخر دنیا
قور قور
گلوله ی آتشین
ساحل
جک و جونور
یک ذهن زیبا
ویولت عزیز
نوشته های پیشین
88/08/08 - 88/08/14
88/08/01 - 88/08/07
88/07/22 - 88/07/30
88/07/05 - 88/07/21
88/07/01 - 88/07/07
88/06/22 - 88/06/31
88/06/05 - 88/06/21
88/06/08 - 88/06/14
88/05/22 - 88/05/31
88/05/05 - 88/05/21
88/05/08 - 88/05/14
88/05/01 - 88/05/07
88/04/22 - 88/04/31
88/04/05 - 88/04/21
87/11/22 - 87/11/30
87/10/22 - 87/10/30
87/10/05 - 87/10/21
87/09/22 - 87/09/30
87/09/05 - 87/09/21
87/09/08 - 87/09/14
87/09/01 - 87/09/07
87/08/22 - 87/08/30
87/08/05 - 87/08/21
87/08/08 - 87/08/14
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/07/08 - 87/07/14
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
طراح قالب
POWERED BY