X
تبلیغات
دختر رَز

دختر رَز

من دلم ... تو دلت ...

 

من دلم می خواهد

بدوم تا ته دالان بهشت

بدوم تا خورشید

شعر برگیرم ز هستی درخت

تو دلت می خواهد

من نالان گرفتار زمین

چشم بر گیرم از آن سوی افق

شعر جاری بنگارم به تن ساده ی برگ

من دلم می خواهد

تو دلت اما نه ...

 

من دلم می خواهد

بشوم یک ماهی

بروم تا لب احساس نیاز

خورده نان عشق بچینم از نوک تک شاخه ی آب

تو دلت می خواهد

من سودازده ی مست خراب

بنشینم لب پاشویه ی حوض

خورده نان عشق بریزم به سر تازه عروس

من دلم می خواهد

تو دلت اما نه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 11:30 AM  توسط moran  | 

دو غریبه

 

 


دو دریچه  دو نگاه  دو پنجره

دو رفیق  دو همنشین  دو هنجره

دو مسافر  دو مسیر زندگی

دو عزیز  دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

غصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه  دو تا قلب در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود

چشمای پر حسادته زمونه بود

 

 دو غریبه دو تا قلب در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

دوتا دور افتاده ی تنها نشین

 

 

این روزها لحظه هایم را پر می کند این ترانه !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 4:10 PM  توسط moran  | 

دانش

 

 

تخلصش دانش بود

توی ایستگاه در انتظار آمدن اتوبوس بودیم که لب به سخن گشود

دخترم می خوای شعرام رو بخونی ؟ من شاعرم

با کمال میل قبول کردم

دفتر کوچیکی بود با قطع جیبی که جلد چرمی آبی رنگی داشت

غزل های خیلی قشنگ و عاشقانه ای نوشته بود 

با ذوق منتظر حرف زدن من بود

و من غرق خوندن اشعارش

کاش وقتش رو داشتم که از روی شعراش رو نویسی می کردم

یا حد اقل ازشون عکس می گرفتم

سر بلند کردم که بگم خیلی قشنگه

که دیدم اتوبوس داره میاد و وقت رفتنه

تخلصش دانش بود

وقتی داشتم سوار اتوبوس می شدم یادم اومد منم برای خودم یه دانش دارم

اتوبوس که راه می افتاد پیر مرد در انتظار بود

نمی دانم در انتظار یک اتوبوس یا در انتظار کسی دیگر !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 3:25 PM  توسط moran  | 

هم فکری

 

 

گاهی تو حتی لب به سخن نگشوده ای

و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام

 

***

 

این خیلی وقتا در مورد بعضیا صادقه !!!

چون بیشتر مواقع جفت پا تو افکار همدیگه ایم!!!

 

***

 

یه چیزی رو می دونی نیلوفر ؟؟؟

حالا اگه راست میگی جواب بده !!!

در ضمن جواب خصوصی قابل قبول نیست !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 3:1 PM  توسط moran  | 

دیکشنریزم

تقلب:
یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد ومراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار وخاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق و حال متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع.

 

شب امتحان:
شب ملخ.شب ظلمانی یلدا.شب سوانح وسوختگی نا کجا آباد دانشجو.شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنسانتره نوش جان می کند.یک نوع زلزله در میان ایام سال.

شب چشمهای پف کرده ودهان های کف کرده.شب رقص وپایکوبی کلمات جزوه وکتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی ومرکزی دانشجو.

 

جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابروبادومه وخورشیدواینا دانشجورا به سمت پاس شدن درس هل می دهد.تمام همه علم بشری.چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد. وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

 

مراقب:
موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم وگوش و باقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند.گالری ضدحال.موجودی که روی سینه اش نوشته شده:من مراقبم،شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.

 

روزامتحان:
روزی که درآن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که درآن دانشجومی خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند.روزلبخندهای استراتژیک.روزی که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار هم به قربانگاه می روند.

 

نمره:
تبلور میزان دانش،مهارت ودودره بازی دانشجو،بهانه ای همیشگی برای اعتراض. وسیله ای که استادبا آن چه ها که نمی کند!عاملی که برای بدست آوردن آن دانشجو علاوه برخرزدن،اعمال شنیع دیگری رانیز باید انجام دهدکه قلم دروصف آن قاصراست!

 

سؤال:
یک نوع شعورسنج استاد ودانشجو.کلمات نفرت انگیزی که به نوبت وتک تک مثل نیزه در چشم دانشجوفرو میروندولحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند. لورفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی میشود.انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تاتستی گوگوری مگوری متغیراست.

 

استاد:
منبع علم،ژنراتوردانش،نیروگاه انسانیت،تبلوردانایی،کوه توانایی،مایه افتخارما،بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا، یاری گر ضعفا،معلم الخلفا......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 6:7 PM  توسط moran  | 

نياز ... فريدون فروغي

 

 

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

رنگه چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخیه زندونو به یادم میاره

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

تو مثل وسوسه ی شکار یک شاپرکی

تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثل یک لحظه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب كردن یک عروسکی

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا میسازن

گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن

اگه مردای تو قصه بدونند که اینجایی

برای بردنت با اسب بالدار میتازن

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

***

 

الهي كه من قربون اين همه احساسات قشنگت بشم نيلووييم

بخونش و ازش لذت ببر !!!

ولی یادت باشه به اونی که لایقته بگی حفظش کنه درستو حسابی برات بخونتش !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 4:11 PM  توسط moran  | 

آخرین ...

 

 

آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...


آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...


آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...


آخرین کلمات یک خون‌آشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه...


آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار : نخیر تقدم با منه...


آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...


آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...


آخرین کلمات یک قصاب : اون ساتور بزرگه رو بنداز ببینم...


آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی : پس مکانیکه میدونه که با دوست دخترش...


آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید...


آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...


آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...


آخرین کلمات یک ملوان : من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟...


آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟...

 

آخرین کلمات یک دانشجو : برگه رو بده من استاد نمی بینه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 3:26 PM  توسط moran  | 

آسانسور

 

جای شما خای وقتی این مطلب رو می خوندیم

 توی سایت دانشکده نشسته بودیم

و هی پشت سر هم به این میخندیدیم که

اگه می شد این کارا رو انجام بدیم چی می شد ؟؟؟

 

مطلب بر گرفته از جایی ست و فقط جهت یادگاری ثبت می شود :

 

وقتي در اسانسور بسته ميشه با صداي بلند بگين :نترسين... نگران نباشين ...

لازم نيست خونواده هاتون رو خبر کنين چند لحظه ديگه در باز ميشه

 

وقتي از آسانسور پياده ميشين دگمه همه طبقات رو بزنين...

مخصوصا اگه يه عده هنوز تو آسانسور هستن

 

يه دوست خيالي تون رو جوري که انگار همراه شما هست به همه معرفي کنين

و شروع کنين الکي باهاش حرف زدن

 

رو به ديوار آسانسور در حالي که پشت تون به همه هست بايستين...

اگه شما نفر اولي باشيد که سوار شدين به احتمال زياد بقيه هم همين کارو ميکنن

 

يه دفه بگين : اي واي ...نه ... بارون گرفت... بعدش چترتون رو باز کنين

 

از همه آدرس اي- ميلشون رو بپرسين و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنين

 

توي يه دستمال فين کنين سپس به بقيه نشون بدين

 

در کيفنون رو باز کنين و انگار يکي اون تو هست يواش بگين ... هواي کافي داري؟؟؟

 

هر کسي که وارد ميشه باهاش دست بدين و يه سلام عليک حسابي بکنين

و بگين ميتونه شما رو جناب استاد صدا کنه

 

هر از چند گاهي صداي گربه در بيارين

 

به يکي از مسافر ها خيره بشين بعد يه دفعه بگين ...ا وه تو که يکي از اون هايي...

بعد تا ميتونين ازش فاصله بگيرين

 

يه عروسک خيمه شب بازي دستتون بکنين و با بقبه مسافر ها از طرف اون حرف بزنين

 

هر طبفه که ميرسين ...صداي دينگ در بيارين...بعد به يکي از مسافر ها بگين نوبت تو هست ...

خدا بيامرزتت

 

يه صندلي (تا شو) با خودتون بيارين يه دوربين با خودتون بيارين و از بقيه مسافر ها عکس بگيرين

 

***

البته اگه ديدين همون پايين تحويلتون دادن به بيمارستان از ما به دل نگيرين

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 5:36 PM  توسط moran  | 

یک سال گذشت ...

 

 

در نهایت تاثر و تاسف

اعلام می دارم که یک سال از آخرین سالگرد

روز تولد این جانب گذشت

و این جناب هم چنان در دار فانی به سر می برم !!!

 

از یابنده تقاضا می شود

خواهشا

بنده ی سراپا تقصیر را به دار باقی بفرستد

و در انجام این کار خیر درنگ نکند

تا بدین وسیله

ابتدا تعدادکثیرالانتشاری از خانواده های محترم و محترمه را

از بلا و آسیب دور نگه دارد

و در ثانی تعداد متنابهی از هل ملکوت را

به فضل وجود من بنده برساند !!!

 

چنانچه کاری از دستان پر ابهت شما

- حتی شما دوست عزیز -

بر نمی آید خواهشمند است

من بنده را به اولین ایست بازرسی ملک الموت ارائه دهند !!!

 

 

- به نقل از برنامه ی عمو پورنگ -

با تشکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

مدیریت پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 11:43 PM  توسط moran  | 

حرف های نگفته ام !!!

 

 

گاهی وقتا حرف دلت سر زبان می آید ولی گفته نمی شود

همین حرفهای دل روی هم که تلمبار می شوند ، می شوند بغض !!!

 

بغضی که مثل غده ای بزرگ راه نفست را می گیرد

دم نمی زنی از ترس ترکیدن همین بغض

و کم کم این بغض رخنه می کند در تمام وجودت !!!

 

می شود آتش زیر خاکستر ،

نسیم آرام و خنک که بیاید به جای التیام

آتش می زند به جان بی قرارت !!!

کلافه ات می کند

 و آن وقت تو

...

 

تمام فکر وذکرت می شود حرف های تلمبار شده ی توی دلت

که نگفتیشان !!!

به خیالت اگر فقط یک جمله ،

فقط یک جمله از آنها را به زبان بیاوری

حل می شود همه چیز ،

اما به زبان آوردن همان یک جمله

 جان به لبت می آورد و

قهقهه سر می دهد از نا توانیت !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 9:35 PM  توسط moran  |